عشق شهادت
به روایت از فاطمه صفوی شاملو : یک روز خواهرش آمد و گفت : جواد به جبهه می رود . ایندفعه معلوم نیست بیاید یا نه . بیایید خانه ما جواد را ببینید، من از دختر دایی ام خجالت می کشیدم که پس او جنازه اش آمده بود و پس من خودش ، سرش را گذاشته بود روی زانوی من دیدم موهایش چقدر زبر است گفتم : مگر حمام نرفتی ؟ خواهرش صابون داد من حمام را روشن کردم ، ولی گفت که : حوصله ندارم و نمی روم ، روز سوم شهید بود ومن داشتم ، دعای سمات می خواندم آنجایی که حاجتما می رسد انگار صد نفر آمدند جلوی من و گفتند : بگو حاجت من این است که جواد شهید شود . خانمش هم پهلوی من نشسته بود ، بعد هم که گفتم ، همه می گفتند که اگر می خواستی او شهید بشود پس چرا می خواستی او شهید بشود پس چرا دختر به این خوبی را برایش گرفتی ؟ گفتم که وقتی سرش را به دیوار میزند ، او لابد از شهادت چیزی فهمیده که ما نفهمیده ایم او دوست دارد . وقتی که می خواست برود من به خانه دخترم رفتم هی سرش را روی ایم می گذاشت ، هی دور و برمن بود صبح که می خواست برود برای اینکه بگویم ، که ناراحت نیستم ، گفت : مادر جان جبهه می روم و مادر از من راضی باش او وقتی که گریه اش می گرفت لبهایش را فشار می داد ، گفتم : جواد می خواهی گریه کنی ؟ تو مردی ، چرا ناراحتی ؟ گفت شما ناراحت نیستید ، گفتم : به جان خودت ناراحت نیستم . گفت : یک دعایی می کنید مامان جان ، گفتم : چه مامان جان ! یا سر نداشته باشم، یا تیر به قلبم بخورد ، یا پودر بشوم . گفتم : این حرفها چیست ؟ برای چه می خواهی این طور باشی ؟ گفت : دوست ندارم مجروح بشوم ، دوست ندارم اسیر بشوم ، گفت : نمی خواهم بخاطر جنازه من چند نفر دیگر مجروح شوند ، سر که نداشته باشم می گذارند و می روند ، پودر که شدم به همین صورت ، گفتم : راضی هستم به رضای خدا پس از زیر قرآن رد شد و داخل راهرو مرا نگه داشت و نگذاشت بروم . وقتی که در حیاط را باز کرد دیدم جواد سر ندارد یک لااله الا ا... گفتم : و بدرقه کردم .
ثبت دیدگاه