شجاعت و شهامت
به روایت ازسیدهاشم درجه ایی : در آن روز که در گشت شناسایی تشنگی مسألة ما شد و نگاه حاجتمند ما را با هندوانه ها اجابت کردند سپس بحث گرسنگی هم پیش آمد و آنهم موضوعی شد . تصمیم من بر این شد که دو نفر از این بچّه ها بروند نهار بیاورند و چون مأموریّت ما خیلی طول کشیده بود ، خبری هم از ما برای عقب بردند که ما کجا هستیم ، تا آنها هم اطّلاعی داشته باشند . تنها چهره ای که وقتی بوی نگاه کردم ، مرا در این امر تشویق می کرد و یاری می داد ،چهرة جواد بود من اتّفاقاً به کس دیگری نگفتم ، به او گفتم ما می خواهیم حضور عراقی ها را در این منطقه متوجّه شویم ، به خاطر همین شما قسمتی از راه را سینه خیز برو ، بعد از اینکه از ما دور شدی بلند شو و با دو بطرف بچّه های خودی برو ، این امر باعث می شود که بفهمیم عراقی ها کجا حضور دارند ، چقدر به اینجا اهمیّت می دهند . اگر اشتباه نکنم جواد برای ما گزارش آورد که مردم روستائی که مسلّح شده اند گرسنه هستند و بین یکی و بقیّه اختلافی هست که او از بقیّه می ترسد و وحشت دارد . سپس ما با تقاضای دادن آرد و روغن به آنها موافقت کردیم و پیش بینی آرامش خاطر آن فرد و کنترل روستا را انجام دادیم .
ثبت دیدگاه