شناسه: 305440

حالات معنوی خاص

به روایت از محمد قاضی : یک شب جمعه ای دعا طولانی شد و سینه زنی هم بود از جایی که من آقا جواد را کشفشان کرده بودم. خواستم خیلی به ایشان نزدیک شوم همسنگر ایشان شده بودم جوری که سنگرمان یکی شده بود. به هر حال روز کار کرده بودیم و خسته شده بودیم. بعد از آنکه دعا تمام شد. آمدیم داخل سنگر و یک فانوسی هم داشتیم. دیدم که جواد آقا رفته زیر پتو و با خودش زمزمه دارد. لبة پتو را دادم بالا گفتم: تو چکار می کنی اینجا؟ چه داری می گویی؟ چه خبره این زیر؟ گفت: بگذار به حال خودم باشم دیدم یک چراغ قوه خیلی کوچکی که داشت این چراغ را روشن کرده بود. روی کتابچة دعا و باز مجدد دعای کمیل را از نو برای خودش می خواند. دائماً هم گریه می کرد. یک حالت خاصی پیدا کرده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه