شناسه: 305995

خاطرلت جنگی

به روایت از مریم فلاح ناز : در شب 59/12/29 به هنگامی که می خواست سال تحویل شود با خمپاره 60 - 80 - 120 و آر پی چی و تیربار کلاش از ما پذیرائی کردند که دیگر با این اوصاف نمی توانستیم حرکت کنیم . من و صادق جوادی و سید علی وزیری و دو سه نفر دیگر از برادران در سنگر بودیم ، حرکت نموددیم و از سنگرها سرکشی نمودیم . خوشبختانه هیچ یک از برادران آسیبی ندیده بود. فقط دو ، سه دکان زردچوبه فروشی باز کرده بودند . این را اضافه کنم که این آتش ریختنهاای دشمن در موقعی شروع شد که امام می خواستند در تلویزیون صحبت کنند دشمن تصور می کرد که ما می خواهیم حمله ای را علیه آنها شروع کنیم . چون در دل دشمن ترس عجیبی رسوخ کرده بود . برای اینکه ما هر روز برای شناسایی به منطقه ای که دشمن بود می رفتیم حتی تا نزدیکیهای دیدبان دشمن ، بچه ها برای شناسایی می رفتند و وقتی بچه برمی گشتند ، دشمن تا می توانست آرپی چی 81 و 60 تقدیم بچه ها می کرد و بچه ها خود را در شیاری مخفی می کردند و به ریش این عراقیهای نادان می خندیدند و در همین روزها یک جلسه ای با حضور کلیه مسؤلین برادران بسیج تشکیل شد. در منطقه شوش این جلسه برگزار و من هم شرکت کردم که حمله های هماهنگ به طرف دشمن مهیا شود که تا 60/1/10 به اجرا در آید . در همین روزها بود که بچه های توپخانه یک انبار مهمات دشمن را به آتش کشیدند . صدای مهیب انفجار و نیروهای دشمن که در آتش می سوختند چقدر لذت بخش بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه