شناسه: 306006

عشق به جهاد

به روایت از زهرا خموش رضوانی : شب عید بود . همسر و بچه های رجبعلی جلوی حوض نشسته و منتظر بودند که ایشان بیاید. زنگ در خانه به صدا درآمد. در را باز کردم. دیدم چندتا از همرزم های رجبعلی هستند. سلام و احوالپرسی کردند و سلام رجبعلی را به ما رساندند و نامه ای دادند و گفتند: هرچه اصرار کردیم نیامد. گفتیم: باباجان شب عید است. زن و بچه ات منتظر هستند گفت: نه، نمی توانم بیایم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه