دستگیری از ضعیفان
به روایت از محمد میررفیعی : در سقز با آقای فلاح در یک پایگاه مستقر بودیم. نیمه های بعضی از شب ها می دیدم آقای فلاح از پایگاه بیرون می رود. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم از ایشان پرسیدم: دیشب کجا بودید؟ گفت: کار نداشته باش من کجا می روم. هر چه اصرار کردم جواب نداد. وقتی دید من دست بردار نیستم گفت: امشب با من بیا تا بدانی کجا می روم. حدود ساعت دوازده و نیم شب بود که من را از خواب بیدار کرد و گفت: بلند شو برویم. دیدم دو کیسه که مشخص نبود داخل آن چه دارد را حاضر کرده است و گفت: یک کیسه را شما بردار و دیگری را هم من برمی دارم. گفتم: کجا می خواهیم برویم؟ گفت: بیرون از پایگاه می رویم. گفتم: لااقل اسلحه ای را با خود ببریم ـ رفتن به داخل شهر در شب خطرناک بود. هر وقت بیرون می رفتیم اسلحه برمی داشتیم و از دو نفر کمتر بیرون نمی رفتیم ـ گفت: اسلحه لازم نیست. پرسیدم: محتوی داخل کیسه چیست؟ گفت: به مقصد که برسیم متوجه خواهی شد. کیسه ها را برداشتیم و به راه افتادیم. دو سه کیلومتری که رفتیم گفت: آن خانه را می بینی؟ برو آنجا و یک بسته از داخل کیسه بردار و پشت در بگذار و زنگ بزن و بیا این طرف و منتظر بمان تا در را باز کنند و آن را بردارند. آنجا فهمیدم که آقای فلاح برای چه هر روز بعد از غذا خوردن به آشپزخانه می رفت و می گفت: اگر غذا اضافه آمده آن را بیرون نریزید، من آن ها را لازم دارم. این کار را ادامه دادیم. وقتی غذا تمام شد به پایگاه برگشتیم.
ثبت دیدگاه