خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهرا خموش رضوانی : یک شب خواب دیدم رجبعلی در پادگان است و ما هم به دیدن او رفتیم. پدر شهید زودتر از من رفته و جلوی در پادگان منتظر او نشسته بود. وقتی که من به آنجا رسیدم از در پادگان بیرون آمد و سلام و احوال پرسی کرد. گفتم: مادرجان، پدرت مدت زیادی اینجا نشسته است و منتظر است که تو را ببیند، چرا حالا که من آمدم از پادگان بیرن آمدی؟ گفت: برای اینکه وقتم هدر نشود، با خودم گفتم موقعی بیایم که شما و بابا را با هم ببینم. در همین لحظه از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه