عشق به جهاد
یادم می آید روزی که می خواستیم با همدیگر عازم جبهه شویم یک ساعت مرخصی گرفتیم ، ایشان خانواده اش در بجنورد بودند ولی ایشان به منزلش نرفت : گفتم چرا برای خداحافظی نمی روید ؟ گفت : می ترسم هوای نفس برمن غلبه کند و با متوجه به اینکه تنها یک فرزند دارم مهر او درد دلم بیفتد و تنوانم به جبهه بیایم .
ثبت دیدگاه