غروبهای انتظار
فرزند شهید در بیان خاطره ای شیرین از دوران کودکی اش می گوید: تمام خاطرات خوب کودکیم تلخ است زیرا همه آنها در حسرت حضور مهربان و مقتدر پدر گذشت. چهار، پنج ساله که شدم در کوچه با دوستانم بازی می کردم و بعد از ظهر دم غروب که می شد باباها از سرکار می آمدند و دست فرزندشان را می گرفتند و می رفتند و" من می ماندم منتظر".
وی در ادامه تعریف می کند: مدتی در کوچه تنها می ماندم، وقتی به خانه می رفتم بهانه نبود پدر را می گرفتم و مصرانه می پرسیدم "بابای من کجاست؟".
ثبت دیدگاه