شناسه: 306758

فقير

حسن يک روز به زن فقيري کمک کرد بعد يواشکي دنبال زن رفت و خانه اش را در حلبي آباد يافت و همچنين بچه هاي قد و نيم قدش را ديدکه منتظر زن بودند خيلي دلش سوخت از آن شب به بعد برايشان پول و خوراکي مي برد و دوست نداشت فقيري را دست خالي رد کند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه