خاطرات شناسه: 306758 ۱۴۰۰-۱۲-۲۱ ۰۵:۰۳ 0 دیدگاه فقير حسن يک روز به زن فقيري کمک کرد بعد يواشکي دنبال زن رفت و خانه اش را در حلبي آباد يافت و همچنين بچه هاي قد و نيم قدش را ديدکه منتظر زن بودند خيلي دلش سوخت از آن شب به بعد برايشان پول و خوراکي مي برد و دوست نداشت فقيري را دست خالي رد کند
ثبت دیدگاه