اولین اعزام
به روایت از فاطمه علمدار : خواهر کوچکم مریم زمان شهادت پدرم سه سال بیشتر نداشت وقتی پدرم در جبهه بود ایشان بهانه ی پدرم را می گرفت و مادرم به او می گفت: پدرت به جبهه رفته و می خواهد از اهواز برای تو یک پیراهن قشنگ سوغاتی بیاورد اما مریم بدون این که از شنیدن این حرف خوشحال شود گفت بابا رفته جبهه شهید بشه! دوباره مادرم حرف اولش را تکرار کرد و به مریم گفت: این حرفت درست نیست اما من و مادرم تا لحظه ی شهادت پدرم به این حرف مریم فکر می کردیم که یک بچه ی سه ساله آن هم زمانی که هنوز هیچ شهیدی به آیسک نیاورده بودند و معنای شهادت در روستا جا نیفتاده بود چه طور چنین حرفی را بر زبان جاری می کرد.
ثبت دیدگاه