شناسه: 306999

خواب و رویای شهادت

به روایت از ربابه عظیمی : پس از شهادت شهید . هنگامی که دوستان او باز گشتند تعریف کردن که شب نوزدهم آبان سال 1360 قبل از اذان صبح شهید از خواب بیدار شد و در آن سرمای شدید گیلان غرب درون یک پیت حلبی اقدام به گرم نمودن آب کرده و هنگامی که متوجه شدیم از او پرسیدیم چه می کنید ؟ شهید اظهار داشت شب قبل خوابیده بودم که تانکهای عراقی به طرفم می آیند ، دختر کوچکم سمیه قدری دور تر از من ایستاده بود . وقتی که تانکهارا دید گریه کنان به طرفم آمد و خود را در آغوش من انداخت . دیدم تانکهای دشمن دور شدند و سمیه نیز آرام شد و از آغوشم بیرون آمد . چند بار این صحنه تکرار شد و هر بار با گریه ناله دخترم در حالی که خود را در آغوشم می انداخت تانکها از ما دور می شدند و مجددأ با آرام شدن دخترم و دور شدن او از من تانکها مجددأ نزدیک می شدند تا اینکه در دفعه آخر دخترم زمین خورد و دیگر نتوانست خودش را به من برساند و تانکها به من رسیدند و مرا زیر گرفتند ، من امروز اسیر و یا شهید می شوم ، بنا بر این غسل شهادت می کنم تا آماده شهادت باشم و این مسئله را در نامه نیز نوشته بود که بعداً به دستم رسید و همان روز در طی در گیری با دشمن به شهادت رسید . البته عکسی از شهید هنگام غسل کردن برای ما فرستاده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه