خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی محمد رضا محمدی : شبی که جنازه آقای عصاریان را به گناباد آوردند کسی به من درمورد شهادت ایشان چیزی نگفته بود همان شب خواب دیدم در باغ زیبایی هستم در وسط باغ نهر آبی جاری بود یک طرف آن من ایستاده بودم و یک طرف دیگر آقای عصاریان و لباس سپاهی بر تن داشت خوشه ی انگوری در دست داشت قسمتی از انگورها را برای من به این طرف نهر پرت کرد و گفت : دیگران زحمت کشیده اند حالا ما داریم استفاده می کنیم از آن باغ خارج شدیم و به داخل آب انباری قدیمی رفتیم برق آنجا خاموش بود آقای عصاریان دستش را بلند کرد که چراغ آب انبار را روشن کند اما موفق نشد من گفتم : بلندم کن تا چراغ را روشن کنم همین که مرا بلند کرد چراغ روشن شد و ازخواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه