شناسه: 307080

توجه به خانواده

راوی محمد رضا محمدی : قبل از اینکه دخترم عصمت را می خواستند به خانه بخت ببرند یک روز آقای عصاریان به منزل ما آمد به محض اینکه دخترم چشمش به دایی اش افتاد اشک از چشمانش جاری شد ایشان گفت : دایی جان چه شده ؟ دخترم گفت : یکی از وسایل جهازم کم است مادر پول ندارد آن را تهیه کند به محض اینکه موضوع را ایشان فهمید از ما خداحافظی کرد و رفت بعد از چند ساعت در حالی که آن وسیله را خریده بود برگشت من تعجب کردم او چطور توانسته پول خرید آن وسیله را تهیه کند چون ایشان آن موقع وضع مالی مناسبی نداشت آقای عصاریان به خاطر اینکه شوهرم از کار افتاده بود و من هشت فرزند داشتم همیشه به ما سر میزد اگر کم و کسری داشتیم بلافاصله تهیه می کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه