شناسه: 307101

خاطرات سياسي

راوی محمد رضا محمدی : یک شب به اتفاق آقای عصاریان داشتیم به مسجد می رفتیم، در آن شب ایشان تعداد زیادی اعلامیه همراه داشت. در بین راه آنها را داخل منازل می انداخت. وقتی به مسجد رسیدیم هنوز اعلامیه ها تمام نشده بود، به همین خاطر ایشان بقیه را روی جعبة مهرها گذاشت. هر کس می آمد مهر بردارد یک اعلامیه هم برمی داشت. آن شب در مسجد جو بدی به وجود آمده بود در بین سخنرانی امام جماعت، مأمورین وارد مسجد شدند. اوضاع به هم ریخت. مردم همه به بیرون مسجد هجوم آوردند. من هم رفتم بیرون جلوی در ایستادم تا آقای عصاریان بیاید. چند دقیقه ای صبر کردم اما از ایشان خبری نشد. یکی از دوستان ایشان را دیدم از او پرسیدم قاسم کجاست؟ گفت: ساواکی ها چند نفری را دستگیر کردند، فکر می کنم ایشان هم جزو آنها باشد. خلاصه هر چه جلوی درب مسجد منتظر ایشان شدم، از ایشان خبری نشد. همه از مسجد بیرون آمدند دیگر کسی آنجا نبود. من به سمت منزل پدر ایشان که در همان نزدیکی ها بود رفتم. وقتی به نزدیکی منزل پدر ایشان رسیدم، یکدفعه دیدم آقای عصاریان جلوی در ایستاده است. گفتم: شما چطور آمدید اینجا؟ مگر دستگیرتان نکردند؟ ایشان گفت: به محض اینکه مأمورین ساواک وارد مسجد شدند. من متوجه شدم و از پشت بام فرار کردم و خودم را به اینجا رساندم. چند روزی در منزل پدر ایشان بودیم تا کمی اوضاع آرام شود. از طرفی مقدار زیادی اعلامیه در منزل داشتیم که اگر مأمورین ساواک برای بازرسی به منزل ما می رفتند به راحتی می توانستند آنها را پیدا کنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه