بدون عنوان
طوي با يادآوري آخرين ديدار خود با شهيد طيبي نيز اظهار داشت: روزي كه ايشان در حزب جمهوري شهيد شد، من به همراه بچهها به اسفراين رفته بودم؛ پيش از سفر، شهيد طيبي خيلي از من خواست كه همراه بچهها نروم و در لحظه خداحافظي گفت «فاطمه شما نرو»؛ گفتم «طاقت نميآورم اينجا تنها بمانم». گفت: «پسر بزرگت را پهلوي خودت نگه دار، بعد كه مجلس به من مرخصي داد با هم ميرويم» اما بچهها اصرار كردند كه ما دلمان تنگ شده است؛ زنگ زدم گفتم كه شما ماشين را بفرست تا ما را به ترمينال ببرد و حاجآقا گفت «به من اجازه نميدهند كه بيرون بيايم چون اطراف مجلس شلوغ شده است؛ عدهاي عليه دكتر بهشتي و رأي مجلس بر عزل بنيصدر در خيابانها تظاهرات كردهاند»؛ بالاخره ماشين آمد اما شهيد طيبي با او نبود؛ براي خداحافظي به مجلس رفتيم؛ ديديم كه شهيد طيبي با دوتا خانم كه از شهرستان آمده بودند مشغول صحبت هستند؛ ما را كه ديد، آمد جلو، با بچهها يكي يكي خداحافظي كرد و رويشان را بوسيد و به آنها پول داد و «گفت انشاءالله به سلامتي برويد؛ من هم 15 روز ديگر كه مرخصي گرفتم پيش شما ميآيم». يك شب خانه برادرم بودم؛ ساعت 12 شب تلفن خانه زنگ زد؛ پدر خانمش گوشي را برداشت و متوجه شدم كه حاجآقا است؛ شهيد طيبي حال بچهها را پرسيد؛ حتي حال همسايهها و فاميل را هم پرسيد؛ از كساني پرسيد كه قصد طلاق داشتند و قرار بود صلح كنند. در همه حال به فكر مردم بود؛ گفتم «بله حالا صلح كردند؛ براي ماه رمضان چه كار ميكني؟» گفت «يك چيزي ميخورم؛ به رستوران ميگويم برايم غذا ميآورند؛ فكر من نباش» و همه اينها را با خنده ميگفت.
ثبت دیدگاه