شناسه: 308804

عشق شهادت

روزی به اتفاق علی اصغر در سنگر نشسته بودیم و ایشان خنده می کرد من به او گفتم : چرا اینقدر می خندی ؟ در جوابم گفت : امشب شب آخری است که من درخدمت شما هستم وبه من سفارش کرد تا آخرین لحظه با هم باشیم که اگر یکی از ما شهید شد دیگری در آن لحظات آخر بالای سر اوباشد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه