خواب و رویای دیگران در مورد شهید
قبل از شهادت حمیدرضا خواب دیدم من داخل باغی هستم که حمید آمد و مرا صدا زد:" مامان بیا" و من هم به طرف او رفتم. وقتی با رفتم دربی باز شد و به اتفاق او به داخل باغ رفتیم، در آنجا همه افراد با لباسهای سبز و صورتهای نورانی بودند به صورتی که شکل آنها مشخص نمی شد دور تا دور باغ را گلهای محمدی و گلهای سفید پر کرده بود و همةآن افراد به حمیدرضا سلام می کردند، به وسط باغ که رسیدیم شتری آمد پایین و حمید نشست روی آن و یک شال سبزی به دور گردنش انداخت و شتر پرواز کرد و رفت. من که تعجب کرده بودم، گفتم: شتر که پرواز نمی کند! حمید کجا می روی؟ گفت:" بعداً می فهمی"
ثبت دیدگاه