شناسه: 308846

آخرین وداع با خانواده

دفعه آخری که می خواست به جبهه برود . ما همگی در ایستگاه قطار به بدرقه او رفتیم . درتمام آن مدت کنار من نشسته بود و سرش را روی زانوهای من گذاشته بود و به من نگاه می کرد . به طوری که یادم می آید هیچ وقت همچنین کاری را نمی کرد . به برادرش هم ماشین را داده بود . تا برود خانم و مادر خانمشان آمدند، خانم ایشان یک قرآن و مفاتیح به عنوان هدیه به ایشان دادند و او خیلی از این کار خانمش خوشحال شد و رو کرد به خانمش و گفت : " این هدیه را از قلب من دادی " و بعد هم با یک حالت خاصی از همه ما خدا حافظی کرد و رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه