بدون عنوان
در آخرین مرخصى که غلامرضا آمده بود دسته گلى از مکه آورده بودم و مىخواستم دختر عمویش را برایش عقد نمایم و دامادش کنیم اما او راضى نشد و گفت زمانیکه برگشتم ازدواج مىکنم در هر صورت خداحافظى کرد و رفت چند شب بعد همزمان با شهادتش خواب دیدم غلامرضا را داماد کردیم وقتى وارد خانهاش شدیم دیدیم خانه در سفید بزرگى دارد از بالاى تخت دامادیش حرکت کرد نامزدش با چچادر سفید پشت سرش حرکت کرد و به پایین آمدند اول دست پدرش را بوسید و سپس دست مرا بوسید من هم صورت عروسم را بوسیدم و او بسیار زیبا بود و بازنهاى دنیا متفاوت بود از فرزندم پرسیدم این فرشته هست یا آدمیزاد دخترک تا مىخواست توضیح دهد از خواب بیدار شدم و بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند.
ثبت دیدگاه