عشق به جهاد
به روایت از آسیه دلبری : یک روزکه به خانه سید محمدرضا رفتم دیدم روی پله کان در حیاط نشسته است.گفتم:رضا چه کارمی کنی؟ در حالی که عکسی در دستش بودبه آن نگاه می کردگفت:این عکس را برای تشییع جنازه ام گرفته ام ومی خواهم آن رابه تو بدهم.من به او گفتم: وقتی این حرفها را می گویی نمی دانی چه حالی به من دست می دهد، من طاقت ندارم. گفت: مادر جان ، شما هفت تا بچه داری حالا اگر یکی از آنها درراه دفاع از میهن شهید شودتا شش تای دیگر آزادانه زندگی کنند مگر بد است؟ گفتم: نه. سپس گفت: اگر نمی خواهی ناموست بدست آمریکا بیفتد، باید من وامثال من به جبهه بروند تا همه در امان باشند.
ثبت دیدگاه