خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از کبری صفدری : یادم هست چند سالی از شهادت همسرم علیرضا دادخواه می گذشت یک شب در خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و سیمایی درخشان وارد خانه شد و سلام کرد من به پیش او رفتم و بعد از احوالپرسی از اوپرسیدم. کجا بودی؟ گفت: همین نزدیک شما. گفتم: پس چرا من شما را نمی دیدم. گفت: خداوند به ما اجازه نداده بود و حال که آمده ام ازپیش خدا آمده ام و ایشان فرموده اند که بروید و از خانه هایتان سر بزنید. من که خیلی خوشحال بودم به او گفتم بنشین تا برایت غذا بیاورم. گفت: نه مأموریت من تمام شده و حالا باید بروم. از خانه خارج شد و من از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه