شناسه: 313018

فکاهی شوخ طبعی

یادم است آخرین باری که آقای حشمتی فر را دیدم درجلسه ای بود که آقای شریف در سنگر خود ترتیب داده بود و قرار بود شام را آنجا بخوریم. تا پاسی از شب بچه ها با یکدیگر صحبت می کردند و از خاطرات خود برای یکدیگر تعریف می کردند.در همین حین آقای حشمتی فر از آقای شریف پرسید بالاخره در چزابه چه شد؟ از چزابه برایم تعریف کنید. آقای حشمتی فر به دلیل اینکه مسئول خط بستان بود نتوانست به چزابه بیاید آقای شریف در حالی که انگشت قطع شده اش را نشان می داد گفت انگشتم قطع شد. مهدی هم با حالت شوخی گفت آقای شریف شما وقتی به سبزوار رفتی و کسی دست بودن انگشتت را دید بگو در سال شصت انگشت شصتم با خمپاره شصت قطع شد. بچه ها زدند زیر خنده این مراسم دقیقاً شب بیست و دوم بهمن بود و فردایش مهدی به فیض عظیم شهادت نائل گشت عراق به اصطلاح می خواست روز جشن ملی ایران را به عزا تبدیل کند به همین خاطر در روز بیست و دوم بهمن پاتک بسیار سنگینی بر روی نیروهای ایرانی انجام داد و در جریان همین حمله مهدی نیز بالاخره به ارزوی دیرینه اش رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه