شناسه: 313062

فکاهی وقایع خنده دار

آقای حشمتی فر از شوخ طبعی خاصی برخوردار بود یادم است یک بار با ایشان سر به سر یکی از بچه هاگذاشتیم و کمی با او شوخی کردیم آن دوستمان منتطر فرصتی یود تا او هم شوخی ما را جبران کند . اتفاقاً همان شب دونفر از بچه های جهاد به سنگرما آمده بودند و شب را قرار بود آنجا بمانند مهدی که حواسش خیلی جمع بود متوجه شد دوستمان می خواهد هنگامیکه درخواب است او را اذیت کند به همین خاطر آن شب پشت در ماند آن کس هم که به انتظار مهدی ایستاده بود به گمان اینکه مهدی سرجایش خوابیده است .بالای سر آن دو نفری که از جهاد آمده بودند رفت و به گمان اینکه یکی از آن دونفر مهدی است او را از خواب بیدار کرد درهمین حین مهدی ارپشت در بیرون آمد وباصدای بلندی گفت: سلام علیکم .تا صدای مهدی درسنگر پیچید افرادی که خواب بودند زدند زیر خنده ، سپس یکی از بچه ها چراغ را روشن کرد و آن بنده خدا تازه فهمیده بودکه چه اشتباهی کرده است ومهدی با ظرافتی خاص ار دست او فرار کرد .آن فرد هم گفت : هرطور شده است امشب باید حشمتی فر را بگیرم ولی هرجا را که گشت نتوانست مهدی راپیدا کند .فردا صبح فهمیدیم که پتو یش را برداشته داخل ماشین خوابیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه