شناسه: 313072

جهاد با نفس

به روایت از حشمت حشمتی فر : در سال 58 بود که شهید مهدی با عجله به خانه آمد و به مادرم گفت : مادر جان سند زمین من را بده چون می خواهم به مشهد بروم ، مادرم گفت : سند زمین را برای چه می خواهی؟ شهید مهدی که همیشه تبسم بر لب داشت رو به مادر کرد وگفت : مادر جان سند ماشین من را بده که می خواهم به مشهد بوم ، مارد گفت : سند زمین را برای چه می خواهی ؟ شهید مهدی که همیشه تبسم بر لب داشت رو به مادر کرد و گفت : مادر جان می خواهم کاری را بکنم که صلاح من و تو در آن است . سند را از مادر گرفت و راهی مشهد شد . بعد از دو روز از مشهد آمد . مادر جلو رفت و پس از شهید مهدی پرسید پس سند زمین کجاست ؟ چکار کرده ای ؟ برادرم گفت : سند زمین را در همان مشهد جای گذاشتم ، همه با تعجب گفتند : یعنی گم کرده ای ؟ او سرش را بالا گرفت و با احساس گفت : نه نه مادر جان سند را به هشت سند هشت متری تقسیم کردم و آن را به خانواده های مستضعف بخشیدم . مادر نگاه عجیبی به شهید مهدی کرد و گفت : مادر یک قواره زمین به من می دادی تا وقتی به مشهد می روم مکانی برای ماندن داشته باشم . شهید مهدی با رویی خوش گفتند : مادر جان یک قواره در آن دنیا به اسم شما می کنم تا موجب سعادت و خوشبختی شما باشد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه