شناسه: 313097

شجاعت و شهامت

راوی محمد کلوخ طالبی : یک شب ما در گردان دعای توسل داشتیم. آقای حشمتی فر که از گردان دیگری بودند به جلسه ما آمدند و از تعدادی از تعمیرکاران خواست تا برای تعمیر بولدوزر همراه او بروند. من هم همراه چند نفر دیگر با آقای حشمتی فر راه افتادیم. در بین راه دعای توسل را نیز می خواندیم. خلاصه به بولدوزر رسیدیم بعد از چند لحظه متوجه شدم که مهدی در بین بچه ها نیست. کنجکاو شده بودم کجا رفته است، بعد از ساعتی بازگشت کار ما هم تمام شده بود و بچه ها نگران ایشان بودند. تا او را دیدم گفتم آقای حشمتی فر کجا رفته بودی؟ نگران شده بودیم. گفت من رفتم ببینم می شود چند عراقی بکشیم یا اسیر کنیم و با خودم بیاورم یا نه، که نتیجه زحمت هایمان امشب هدر نرود. یکی از بچه ها گفت این چه کاری بود که شما کردید آقا مهدی، اگر می خواستی بروی لااقل می گفتی چند تن از بچه ها همراه شما بیایند تا تنها نمی بودی. من که تا آن موقع فکر می کردم مهدی حداقل یک کلت کمری دارد متوجه شدم هیچ سلاحی همراه نداشته است و با دست خالی به سمت عراقی ها رفته است. آقای حشمتی فر از شجاعت خاصی بهره مند بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه