شناسه: 313146

کار زیاد از فکر محرومان غافلش نکرد

همسر شهید سید محمد تقی حسینی طباطبایی در بازخوانی خاطرات خود با این شهید بزرگوار می گوید: حاج آقا این قدر به قشر مستضعف اهمیت می داد که تصمیم داشت منزل را بفروشد و پولش را به مردم بدهد.
سال ۱۳۴۰ ازدواج کردیم چند سال بعد از ازدواج مبارزات علیه رژیم پررنگ شد و حاج آقا هم در این زمینه خیلی فعال بود.
حاج آقا به خاطر همین فعالیت ها می گفت برویم مشهد زندگی کنیم اما من قبول نمی کردم چون چند تا بچه کوچک داشتم از طرفی همه فامیل در زابل زندگی می کردند.
محمدتقی وقتی دید من موافقت نمی کنم کارهایش را طوری تنظیم کرد که زابل ماندیم اما فعالیت های انقلابی حاج آقا دیگه خیلی زیاد شده بود و به آنجا رسید که سال۵۳ ساواک دستگیرشان کرد و یک سال زندان اوین بودند.

وقتی انقلاب پیروز شد و مجلس شورای اسلامی تشکیل شد حاج آقا به عنوان نماینده مردم زابل وارد مجلس شد و ماهم مجبور شدیم ساکن تهران بشویم ولی رفت و آمدمان به زابل زیاد بود.
بعد از پیروزی انقلاب فکر می کردم سر حاج آقا خلوت تر میشه اما اصلا اینطور نبود و دیگر روز و شب دیگه برایشان نمانده بود و زمان خوابشان نهایتا چهار ساعت بود.
با همه مشغله ای که ایشان داشت از حال و درس بچه ها غافل نبودند و محمدتقی برای هر هش بچه خصوصا برای دختر ها وقت می گذاشت.
به یاد دارم دختر بزرگم زمان انقلاب تا جایی که می توانست پا به پای پدرش فعالیت می کرد و باهم نوارهای امام رو گوش می دادن و پیاده سازی می کردند تا به دست مردم برسانند.
هیچ وقت کار زیاد از فکر محرومان غافلش نکرد چون اوایل انقلاب وضع مالی مردم خیلی خراب بود و عده ای به نان شب محتاج بودند به خصوص زابل که مردم وضعیت خوبی نداشتند.
همه این ها به کنار اما آن چیزی که دلم ما را به درد می آورد تهمت هایی بود که به حاج آقا می زدند؛ مثلا می گفتند دست نشانده اجنبی هاست و از خارج برایش پول می فرستند.
بارها به ایشان گفتم حاج آقا از خودت رفع اتهام کن اما ایشان همیشه جوابش این بود که نیازی نیست، روزی تاریخ خواهد گفت ما چه خدمتی به اسلام و به مردم کردیم.
ایشان می گفتند ما به مردم خیانت نمی کنیم و همین جا توی همین کشور هستیم با همین مردم و همین جا هم می میریم.
هربار که صحبت از مرگ می شد ایشان می گفتند از خدا می خواهم توی بستر نمیرم و دوست دارم طوری به ملاقات خدا بروم که شرمنده نشوم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه