شناسه: 313677

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از مریم حاجی بیگلو : خواب دیدم حاجی بیگلو آمده سر کوچه ایستاده و به خانه نمی آید . گفتم : بیا می خواهیم گوسفند برایت قربانی کنیم گفت: نمی آیم ، گفتم : چرا بدنت خونی است ؟ دستم را بالا بردم که به سرم بزنم . دست مرا گرفت گفت : تو باید صبور باشی . گفتم : فکر نکنی چون زخمی هستی تو را نمی خواهم . دستش را گرفتم که به خانه ببرم بیدار شدم . روز بعد به بنیاد شهید رفتم . گفتم : ایشان شهید شده است . گفتند: چه کسی به شما گفته ؟ من گفتم خواب دیده ام یک ساعت قبل از صبح شهید شده . گفتند: نه، دروغ است ، گفتم: من خواب دیدم با اینکه جنازه را روز یکشنبه آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه