شناسه: 313796

عشق به جهاد

وقتی از آموزش آمده بود می گفت : می خواهم به جبهه بروم گفتم : بابا مریض است . مادر هم این همه زحمت می کشد برای لقمه ای نان تا شما بخورید . تو نمی خواهد به جبهه بروی . او گفت : اگر من نروم به این بهانه که پدرم مریض است و در خانه مشکل دارمی پس چه کسی می خواهد از اسلام دفاع کند . به او گفتم : اگر بروی بابا را چه می کنی ؟ او گفت : به ایشان سر می زنم گفتم : مادر را چطور راضی می کنی ؟ او گفت : به مادر هم می گویم ، اگر روز قیامت فاطمه زهرا (س) بیاید چه جوابش را می دهی؟ اگر شما می توانید جواب ایشان را بدهید من به جبهه نمی روم . و در نهایت توانست رضایت پدر و مادرم را جلب کند و به جبهه برود . بعد از چند روزخبر شهادت او را برای ما آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه