عشق شهادت
راوی نصرت الله جلیلی: یکی از دوستان فرزندم عبد الله خاطره ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد: گفت: روزی که عبد الله می خواست به جبهه اعزام شود من هم همراه ایشان رفتم به محل اعزام همان طور که منتظر بودیم تا اسم ایشان را بخوانند دیدیم که چند تا از شهدا را تشیع می کردند به ایشان گفتم: این شهدا را می بینی که در حال تشیع هستند شما هم به سرنوشت اینها گرفتار می شوی ایشان در جواب من گفت: آرزویم این است که به شهادت برسم گفتم: شما زن و بچه دارید چرا آنها را تنها می گذارید و می روید آنها بعد از شما چکار کنند؟ گفت: مگر اینهایی که شهید شده اند زن و بچه نداشتند من وظیفه ام را انجام می دهم و حتی با دیدن جنازه ی این شهیدان بیشتر احساس مسئولیت می کنم و به غیرتم بر می خورد من می روم و شما هم نمی توانید مرا از رفتن به جبهه منصرف کنید و با من خداحافظی کرد و رفت.
ثبت دیدگاه