خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صاحب سلطان نورانی: یک شب خواب دیدم فرزندم عبدالله به منزل ما آمده است اورا بغل کردم و بوسیدم به ایشان گفتم: تا حالا کجا بودی؟ خیلی دلم برایت تنگ شده است. گفت: الان هنگام جنگ است و منهم در جبهه حضور دارم و این مشک آب روی دوشم را که می بینی برای رزمنده ها می برم تا بتوانند با دشمنان بجنگند و از من خداحافظی کرد و رفت. وقتی از خواب بیدار شدم همان روز جنگ تمام شد و ایران و عراق طی قطعنامه ای با هم صلح کردند.
ثبت دیدگاه