شناسه: 314438

گذشت و اغماض

راوی شمسی جانفزا: به خاطر دارم وقتی برادرم کمال می خواست ازدواج کند نوزده سالش بود . نمی دانم به مادرم چه گفت که من ناراحت شدم و یک کشیده ( سیلی ) به صورتش زدم . او برگشت به من نگاه کرد و گفت : خواهر جان دستت درد نکند ، این قدر ایشان فهمیده بود که حتی برنگشتند به من بگویند چرا این کار را کردی و یا اعتراض کند. چون من در آن موقعیت سنی او کار من درست نبود که بعدها به اشتباه خود پی بردم ولی چون برادرم کمال خیلی باگذشت بود هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه