شناسه: 314456

زندگي مشترک

راوی جواد جانفزا: بیاد دارم هنگامیکه فرزندم کمال پاسدارشده بود ، یک روزنزد من آمد وگفت: پدر، حالا که من پاسدارشدم می خواهم ازدواج کنم و زن بگیرم. من گفتم: چون برای برادربزرگترت ، شیرینی خوری کردیم ، حالا بگذار زن این برادرت را دربیاوریم بعداً برای تو زن می گیریم. اما او گفت: نه آقا جان، من می خواهم اول زن بگیرم. گفتم: باشد وبعد برای ایشان به خواستگاری رفتیم وبرایش زن گرفتیم ومجلس شب عروسیش را در حیاط خودمان گرفتیم و دوتا اتاق از خانه را به آنها دادیم تا زندگی مشترکشان را شروع کنند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه