خاطرات سياسي
راوی بتول باقرپور: به خاطر دارم یک شب که فرزند شهیدم کمال از مسجد به منزل آمد گفت مادر جای جلال ( برادرش) را اینجا نینداز و بیاور اینجا. گفتم: کمال امشب یک خبری است. شهید گفت: نه مادرجان خبری نیست ناراحت نباشید. تا اینکه صبح ازخواب بیدار شدم درحالی که داشتم چایی برای صبحانه حاضرمی کردم دیدم درحیاط باز است. کمال را دیدم گفت: مادر دیشب من و جلال داشتیم اعلامیه می چسباندیم که ساواکی ها سر رسیدند، من فرار کردم ولی جلال را گرفتند و با خود بردند. معلوم نیست چه بلایی سرش آورده اند من پاشدم و گفتم : شما اینقدر خودتان را توی چشم کرده اید که آخر گرفتنتان . وقتی پسرم جلال را آزاد کردند او راتا صبح اینقدر زده بودند که نفسش بالا نمی آمد.
ثبت دیدگاه