اولین اعزام
6- احمد فعالیتش را در مسجد و بسیج را از سنین کوچکی شروع کرد یک روز به او گفتم معلوم است شبها کجا می روی؟ گفت: مادر میدانی مسجد کجاست؟ گفت: اینقدر جای خوبی است که اگر شما هم از آن مطلع باشی از همین امشب می آیی و بسیجی می شوی تا این که یکروزی آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم چند ماهی از آن روز که از او سئوال کرده بودم می گذشت. گفتم: پسر جان جبهه می خواهی بروی فکر من و پدرت هم هستی؟ گفت: مادر راضی باش. کاغذی آورد و گفت: این را امضا کنید. گفتم: مادر دلم نمی آید جبهه بروی می ترسم شهید شوی. گفت: مادر مگر شهید شدن بد است ائمه ما هم شهید شدند. گفت: تو ناراحتی؟ گفتم: نه برو ناراحت نیستم ولی دلم می سوزد، خلاصه کاغذ را امضا کردم. پدرش گفت: بده من هم امضا کنم. خلاصه کاغذ را برداشت با من و پدرش رو بوسی کرد و رفت ولی دلم طاقت نیاورد تا حوزه رفتم گفت: مادر تو من را شیر دادی، بزرگ کردی دیگر چرا زحمت کشیدی به بدرقه ام آمدی؟ گفتم: مادر آمدم همراهیت کنم خلاصه قول داد زود برگردد با این قولش مرا خوشحال کرد و کمی از آن نگرانی که داشتم کم شد.
ثبت دیدگاه