شناسه: 314973

بدون موضوع

روزی احمد پورولی به اتفاق تعدادی از همرزمان از جمله دو نفر از افرادی بومی منطقه به نام های جاسم وسید محمد موسوی به سمت منطقه حرکت کردند. در سه روزی از مأموریت آنها گذشت اما خبری از آنها نداشتیم .کم کم داشتم نگران می شدم تا این که بعد از سه روز بچه ها بدون احمد پورولی برگشتند. از آقای موسوی سراغ احمد را گرفتم. ایشان گفت: نمی دانم کجاست. به نظر می رسید دو روز است که پورولی را ندیده است. به صحبت هایش مقداری شک کردم. گفتم: شما با هم بودید چطور نمی دانید کجاست؟ شاید برایش اتفاقی افتاده است. در حال صحبت کردن بودیم که سید محمد با این که حدود 70 سال سن داشت شروع به گریه کرد. پرسیدم چه شده است؟ چیزی نگفت و بیرون رفت دنبال سید محمد رفتم و کنارش نشستم در حالیکه اشک می ریخت دوباره پرسیدم چه شده است؟ گفت: دیروز تنگه چزابه بودیم. به سوی احمد تیر اندازی کردند که تیری آمد و به سرش اصابت کرد و روی پای من که در کنارش بودم افتاد و در همان حال شهید شد. به محض این که شنیدم پورولی شهید شده است بلافاصله به محل تخلیه شهدا رفتیم اما با این که 24 ساعت از شهادتش می گذشت هنوز جنازه به عقب منتقل نشده بود. وقتی جنازه اش را آورده اند. چهره نورانی و با صلابتش را دوباره زیارت کردم مانند یک قهرمان شهید شده بود. این آخرین وداع من با این شهید بزرگوار بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه