شناسه: 314976

توصیه های شهید

سال 59،60 بود که قرار بود بسیجی ها به جبهه اعزام شوند یادم است آمدیم پیش پدر ومادرم ، هر دوی آنها گریه می کردند احمد گفت : شما ناراحت نباشید این برگه ام را امضا کنید تا من بروم و به اسلام خدمت کنم مادر گفت : اگر دوست داری مسئله ای نیست ، برو خدا پشت و پناهت . من هم اصرار می کردم .با اینکه بچه بودم هی می گفتم : مادر دلش را نشکن بگذار برود .خلاصه مادرم امضا کرد واحمد که رضایت نامه اش را گرفته بود در پوست خود نمی گنجید وخلاصه با خوشحالی به جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه