شناسه: 315010

دوران تحصیل

سال 1355 بود که ما دیپلممان را گرفته بودیم و من و محمد پورنقی داشتیم خودمان را برای کنکور آماده می کردیم بنابراین شبها هر دونفر دوچرخه هایمان را بر می داشتیم و به همراه یک پتو به میدان راه آهن می رفتیم و این جریان مصادف با همان زمانهایی بود در خیابان راه آهن یکسری برخوردهایی پیش آمده بود و درگیری های مسلحانه ای بود. در هر حال کلانتری 4 یک حالت آماده باشی داشت که از ساعت 12 شب به بعد همه را کنترل می کردند. اتفاقاً یک شب دیر شده بود و ساعت از 12 گذشته بود که ما داشتیم از میدان راه آهن به منزل بر می گشتیم که حوالی میلان ششم بیست متری بلوار ابوریحان یک پاسبان به ما دونفر ایست داد و گفت: تکان نخورید و دستهایتان را بالا ببرید. ما هم یک نگاهی به هم کردیم و چرخهایمان را در کنارمان بر روی زمین گذاشتیم و دستهایمان را هم بالا بردیم و دیدیم که این بنده خدا همینطور کم کم به طرف ما می آمد. من هم در همین حین یک مرتبه به ذهنم آمد که ما محصل و دانشجو هستیم. بهتر است که کارت شناسایی مان را به این بنده خدا نشان دهیم که بفهمد ما کجا بودیم و چه کسانی هستیم. به همین دلیل بدون فکر دستم را پایین آوردم و داخل جیبم کردم که کارت شناسایی ام را از داخل جیبم بیرون بیاورم که یک دفعه دیدم این بنده خدا خیلی سریع بر روی زمین خوابید و اسلحه اش را مسلح کرد و به طرف ما گرفت که ما هم ترسیدیم و سریعاً دستم را از جیبم خارج کردم.این بنده خدا آمد جلو و یکی زد زیر گوش ما و گفتش فهمیدی چه کار خطرناکی کردی؟ من فکر کردم تو می خواهی اسلحه ای دربیاوری و نزدیک بود به سمت شما تیراندازی کنم. بعد برادر پورنقی یک مقداری با این بنده خدا صحبت کرد و گفت: آقای عزیز ما دانش آموز هستیم. شما هم فکر بد به خودت راه نده مسئله خاصی نیستش که حالا شما اینقدر ناراحت شدی و این بنده چونکه نمی دانسته چه خبر است دستش را داخل جیبش برده است. در هر حال این مسئله به خیر گذشت و ما به خانه برگشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه