مبارزه با ضد انقلاب و منافقین
من دقیقاً به یاد دارم که آنزمان در یکی از درگیری هایی که در چهارراه گلستان مشهد اتفاق افتاد من هم به اتفاق برادر پورنقی و برادر آزادی و چند نفر دیگر از بچه ها در این درگیری شرکت داشتیم. در این بین منافقین از نقطه ضعف برادران حزب اللهی استفاده می کردند و در درگیریها چند نفر از دخترها را جلو می فرستادند و چهار پنج نفر از همین منافقین هم در پشت سر این دخترها مخفی می شدند و با چاقو و تیغ های موکت بری آماده ضربه زدن به برادران حزب اللهی می شدند. این دخترها هم تا نزدیکیهای برادران می آمدند و یک دفعه به کنار می رفتند و این منافقان می آمدند وسط و با تیغ به سرو صورت و چشم و بدن برادران حزب اللهی صدمه وارد می کردند. و شعارهای آنچنانی می دادند و تا بچه های حزب اللهی می خواستند در دفاع از خودشان می خواستند به منافقین حمله کنند اینها مجدداً پشت سر دخترها مخفی می شدند. اینها چندین مرتبه این کار را کردند و برادران حزب اللهی را به شدت مضروب می کردند و پشت سر دخترها مخفی می شدند و زمانیکه بچه ها جلو می رفتند بنا به مسائل اخلاقی اسلامی و شرعی نمی توانستند به زن نامحرم دست بزنند بنابراین به ناچار به عقب می آمدند. اما در همین فرصت پنج شش دقیقه ای منافقین آمادگی پیدا می کردند و دو مرتبه حمله می کردند. ما زمانیکه دیدم با این حربه منافقین نمی توانیم مقابله کنیم برادر پور نقی را در جریان امر قرار دادیم و با ایشان مشورت کردیم و گفتیم که به این طریق نمی شود. چونکه آنها نقطه ضعف بچه های ما را پیدا کرده اند و ما هم نمی توانیم کاری انجام دهیم. برادر پورنقی به ما گفت: این مرتبه که منافقین از این طریق برای حمله استفاده کردند شما بروید و جلوی چادر این دخترها را بگیرید و پایینش را حالت گره مانند بدهید و آنها را از بین منافقین به کنار بکشید و منافقین را دستگیر کنید. یک مرتبه که منافقین به همراه دخترها حمله کردند دو سه تا از بچه ها سریع رفتند و پایین چادرهای اینها را محکم گرفتند و کشیدنشان که فاصله بین اینها و منافقین که پشت سر اینها مخفی شده بودند زیاد شد و در این بین اولین کسی که رسید روی سر منافقین محمد پور نقی بود که یادم است ایشان آنقدر عصبانی شده بودند که یک دانه آجر از روی دیوار خانه ای که در همانجا بود برداشت و با تمام قدرت به سر یکی از این منافقین زد به طوریکه سر این منافق پر از خون شد و بقیه هم زمانی که این صحنه را دیدند خودشان را تسلیم کردند.
ثبت دیدگاه