شناسه: 315203

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهره پشوتن : بعد از شهادت برادرم محسن پشوتن، مادرم خیلی گریه می کرد و غصه می خورد تا این که یک شب خواب دیدم که محسن در عالم خواب به خانه آمد. با این که محسن را شسته بودن و توی کفن بود فقط پلاستیک نشان ما دادند و جایی که تیر خورده بود را به ما نشان ندادند و برادر بزرگترم گفته بود چند تا تیر به کتف و قلبش اصابت کرده است. در عالم خواب به خانه آمد و گفت: زهره جان یک چیزی به تو بگویم به مادر می گویی؟ من گفتم: حتما تو بگو. من به مادر می گویم، گفت: به مامان بگو این قدر گریه نکند من هم همه ی زخم هایم خوب شده است! گفتم چطوری خوب شده است دیدم پیراهنش را در آورد و تمام بدنش همان جاهایی که تیر خورده بود را به من نشان داد دو تا تیری که به کتفش اصابت کرده بود درست سوراخ شده بود ولی جای سوراخ ها خوب شده بود. تیر که به پاهایش زده بودند همین جور فقط سوراخ ها مانده بود و زخمش کامل خوب شده بود تیری را هم که به قلبش زده بودند را به من نشان داد و گفت: خواهر جان من خوب شده ام به مادر بگو هر وقتی که به سر خاک من می آید این قدر برایم گریه نکند و این حرف ها را نزند بعد خداحافظی کرد و از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم خوابی را که دیده بودم برای مادرم تعریف کردم و از آن به بعد هر موقع که سر خاک برادرم می رفتیم مادرم کمتر گریه می کرد و دیگر این حرف ها را نمی زد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه