وفای به عهد
بعد از جنگ دوم کردستان ، کردها اطمینان نداشتند که سپاه آنجا می ماند تا با سپاه همکاری کنند. بنابراین عده ای از پاسداران قرار گذاشتند که خانواده هایشان را به آنجا ببرند تا کرد ها اطمینان پیدا نمایند . ایشان جزء اولین کسانی بودکه ما را برد . موقع رفتن مادرشان گفت: شما اینها (همسرتان)را نبرید . وقتی که قرار باشد با ضد انقلاب در گیر بشوید ، به جای اینکه بروید از اسلام دفاع کنید ، از خانواده ات دفاع می کنی . شهید گفت: شما خیالتان راحت باشد من این کار را نخواهم کرد شب اولی که به آنجا رسیدیم ، اتفاقاً درگیری شد . خودم روحیه ام خیلی خوب بود و نمی ترسیدم ، در خانه ای که قرار بود مستقر شویم ، در گیری شد . ایشان رفت و پس از اتمام درگیری آمد و گفت: شما نترسیدید ؟ گفتم چرا بترسم ؟ اگر می خواستم بترسم که نمی آمدم . خندید و گفت: تا درگیری شد ، حرکت کردیم که بیایم پیش شما ، تا شب اول نتر سید ،یک دفعه به یاد حرف مادرم افتادم و بعد نشستم ، گفتم : نه من به مادرم قول دادم عوض اینکه بروم از خانواده ام دفاع کنم باید از اسلام دفاع کنم . همانجا ماندم و بعد از درگیری ها آمدم .
ثبت دیدگاه