شناسه: 315570

علاقه مندی ها و آرزوها

به روایت از منصوره بهی : زمانی که داشتیم آش پشت پای برادرم را درست می کردیم ایشان از جبهه زنگ زدند و بعد از احوالپرسی به ایشان گفتم داداش جان من الان دارم آش پشت پایت را طبخ می کنم . گفت : بزودی پلوی عروسی من را درست می کنی گفتم : چطور گفت من آرزو داشتم که بیایم جبهه که با جبهه برگردم بعد از اینکه این حرف را زد ما همه شروع کردیم به گریه کردن گفتم داداش این چه حرفی است که تو می زنی هنوز سه روز هم بیشتر نیست که رفته در جبهه خدا شاهد است که یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه