عشق به جهاد
به روایت از حسین صاحبکار : به یاد دارم وقتی که از منطقه به مشهد آمدیم، حسین در واحد فرهنگی بود و من در واحد بسیج کارمی کردم و با هم قرار گذاشتیم چند روزی درمشهد بمانیم و اگر عملیاتی شکل گرفت دوباره به جبهه برگردیم بعد از سه چهار روز ایشان گفت حسین من می خواهم به لبنان بروم. گفتم حالا جریان جنگ خودمان است. گفت امام فرمودند,آنجاهم سنگر است و به نیرو نیاز دارد. من خیلی علاقه دارم که به لبنان بروم. گفتم خیلی خوب اگر درست شد با هم می رویم. بعد از دو سه روز یکدفه زنگ زد و گفت دارم به جبهه می روم گفتم تو یک هفته نشده که آمدی، اقلأ چند روزی بیشتر پیش مادرت بمان. گفت دلم آرام نمی گیرد. حالا بروم ببینم چه می شود. سپس خداحافظی کرد رفت بعد از مدتی خبر شهادتش آوردند.
ثبت دیدگاه