شناسه: 316999

خاطرات سیاسی 1

به روایت از علی نقی اعتمادی : بخاطر دارم یک روز که فرزندم علی به خانه آمد دیدم زیر چشمش زخمی شده است به ایشان گفتم مگر کجا بودی که چشمت را این طوری کردی؟ گفت: پدرجان من به همراه دوستانم به تظاهرات رفته بودیم که ما را تعقیب کردند ما هم به باغ نادری رفتیم که به طرف ما تیراندازی کردند و بر اثر تیراندازی گلوله ی تفنگ به سنگها اصابت کرد و تکه های سنگ کنده شد که یکی از آن تکه سنگها به پایین چشمم خورد و مجروح شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه