شناسه: 317001

خاطرات سیاسی 2

به روایت از زهرا توکلی : یک روز که فرزندم علی به خانه آمد دیدم زیر چشمش زخمی شده است و خون می آید سریع آن ار پانسمان کردم و از ایشان پرسیدم: برای چه چشمت زخمی شده است؟ گفت: مادرجان برای تظاهرات رفته بودیم که دوستم هم همراه من بود که ماموران شاهنشاهی ما را تعقیب کردند ما هم به باغ نادری رفتیم و آنها هم دنبالمان آمدند تا این که به طرفمان تیراندازی کردند و بر اثر اصابت گلوله های تفنگ به سنگها تکه های سنگ به زیر چشمم خورد و زخمی شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه