شناسه: 318065

احساس مسؤليت

راوی زیاده سلطانی: خاطره ای که به یاد دارم این است که یک روز از رادیو اعلام کردند که در جبهه های جنگ احتیاج به نیرو دارند دیدم همسرم علی آسائی بلافاصله خود را آماده جبهه رفتن کرد و به ایشان گفتم : زن و بچه و زندگی ات را ترک می کنی که چه شود؟ شما نباید بروید و پیش ما بمانید اما ایشان می گفت : پس چه کسی باید برود مگر نشنیدی که در جبهه به نیرو نیاز دارند و ما باید برویم تا شما در آسایش زندگی کنید . بعد وسابلش را جمع کرد و داخل ساکش گذاشت و هنگام جبهه رفتن گفت: وحید پسرم جانشین من است . از او خیلی مراقبت کنید و اگر من دیگر برنگشتم و شهید شدم ، مرد خانه پسرم وحید است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه