خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی غلامرضا محمودی : «بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که در روستا هستیم و دو کیلو گندم جلوی منزل ما بود . از بچّه ها پرسیدم گفتم : اینها را که آورده است ؟ گفتند : علی اکبر آورده و حالا به منزل خودش در مشهد آمده است . من گفتم او که شهید شده است . وقتی به منزلش آمدم او را دیدم و احوالپرسی کردم و گفتم تو که شهید شده ای ، گفت : من زنده ام .»
ثبت دیدگاه