خبر شهادت
در مغازه ی برادرم بودم که تلفن زنگ زد.ایشان گوشی را برداشت ومشغول صحبت شد.از صحبتهایش وحالت چهره اش متوجه شدم خبر بدی به او داده اند. گفتم:برادر چه شده است؟وقتی صحبتش تمام شد،نگاهی به من انداخت و گفت: شما به خاته برو.گفتم:بگو چه شده است؟گفت:شما برو.من هم الان می آیم.نگران شده بودم.وقتی به خانه رسیدم،دیدم خیلی شلوغ است.برادرم هم زودتر با دوچرخه آمده بود.زنها جیغ می کشیدند.پدرم هم که ناراهتی قلبی داشت حالش به هم خورده بود.مادرم دادمی زد.فهمیدم اتفاقی برای علی افتاده است ولی هنوز مطمئن نبودم که شهید شده است.نمی دانستم چه باید بکنم.یکی گفت:علی جان،علی جان تا این حرف را شنیدم دانستم که علی شهید شده است.جیغ زدم.توان حرف زدن نداشتم. از خانه بیرون رفتم،اما نمی دانستم به کجا بروم.نگاه کردم دیدم برادرم به دنبالم می آید،خلاسه هر طور بود مرا به خانه باز گرداند واینگونه بود که من از شهادت علی مطلع شدم
ثبت دیدگاه