بدون عنوان
به خاطر دارم یک روز من و همسر صفدر به بجنورد رفتیم . بعد از چند روز که در آنجا بودیم به اصفهان برگشتیم . هنگامی که به خانه رسیدیم هنوز ساکمان را بر زمین نگذاشته بودیم که صفدر به خانه آمد و گفت : دو عدد بلیط برایتان گرفته ام تا به بجنورد برویم . تعجب کردیم و گفتیم ما که تازه از بجنورد برگشتیم ولی او گفت : مادرجان یک ماموریت مهم برایم پیش آمده که حتماٌ باید بروم . خلاصه اینکه ما را به زور به بجنورد فرستاد و هنوز چند روز از ماندنمان نگذشته بود که خبر شهادت او را برایمان آوردند و اکنون متوجه می شوم در آن روز خودش به استقبال شهادت رفته بود و با آغوش باز از آن استقبال کرد.
ثبت دیدگاه