خواب و رویای دیگران درمورد شهید
خواب دیدم من و شهید و پسر دیگرم از زیارت برمی گشتیم. داخل یک باغ یک دو طبقه ساختمان شیک و زیبایی می ساختند. شهید دستش را گرفت و به طبقه بالا رفت. گفتم بیا. گفت: می آیم. قدری گذشت، خبری نشد. من رفتم داخل ساختمان، هر چه جستجو کردم پیدایش نکردم، گفتم: ابوالفضل نیست. پسرم گفت: آقاجان خودش می آید و از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه